|
|
|
|
|
فصل عزا آمد و دل غم گرفت خيمه دل بوي محرم گرفت
قافله قافله از دشت بلا مي گذرد عشق ماتم زده از شهر شما مي گذرد آه اي مردم غفلت زده ي خواب آلود سحر از كوچه خـــالي ز دعــا مي گذرد روزهاتان همه شب باد كه خورشيد زمان بر سر نيزه ، سر از جسم جدا مي گذرد چشمتان چشمه خون باد كه بر ريگ روان كاروان از برتان ،آبلـــه پا مي گــــــذرد ننگ پيمان شكني تا ابد ارزاني تان كه فرات عطش از خون خـــدا مي گذرد مي شناسيدش و از نام و نسب مي پرسيد واي از اين روز که بر آل عبا مي گذرد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 30 دی1385ساعت 9:2 توسط یه دوست
|
|
||