|
|
|
|
|
اين چندمين شب است كه من با تو نيستـــم اين چندمين شب است كه در شعـــــله زيستم اين عكس اول است كه بـــا هم گرفتــــــهايم مـــن بي قرارِ مستــــيِ لبخنـــدِ كيســـــتم ؟ اين عكــس دوم است در آغاز تشنــــــگي هــــمْ بغض آب قمقمــــــهات را گريســـــتم اين عكس چندم است كــه لبخند مي زنـــــم اينجــــا كمي شبيه بــــه زخم تو نيســــتم ؟ اين عكس آخر است كه بـــا هم گرفتــه ايم از ترس مرگ نيست كه در عكــس نيستم بر سنــــگ تابناك تو رمزي نوشتــه است ديگر اجــــازه نيست كنـــارت بـــايستم …. امشـــــب تمـــــام خاطرهها را گريستــــــم اين چندمين شب است كه من بي تو نيستم
هفته دفاع مقدس گرامی باد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت 15:41 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم رب المهدي و بسم رب المنتظر
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد. پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه كارت آيد؟ گفتم: سراغ گلي را مي جويم. ميشناسياش؟؟؟ گفت: كدامين گل تو را اينچنين بيتب و تاب كرده است؟ گفتم: به دنبال زيباترينم. گفت: گل سرخ را مي گويي؟ گفتم: سرخ تر از آن سراغ ندارم. گفت: به عطر كدامين گل شبيه است؟ گفتم: خوشتر از آن بوي ديگري نمي شناسم. گفت: از ياس مي گويي؟ گفتم: سپيد تر از آن نيز نميدانم. گفت: در كدامين گلستان مي رويد؟ گفتم: در آن صحرا گلستاني كه از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي رويد به ناگاه ديدم پروانه، مستانه بي قرار شده است. بي تاب تر از من ناآرامي مي كند .... از اين گل و آن بوته، سراغش را مي جويد .... گفت: اسمش چيست كه اينگونه از آدميان دل برده است؟ گفتم به زيبايي نامش نديدم. گل نرگس را مي گويم. ميشناسياش؟؟؟ به ناگاه ديدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد. بالهايش به روشني شمع مي درخشيد. گويي شعله از درون، وجودش را به التهاب درآورده بود. توان رفتن نداشت ... به سختي خود را به روي باد نشاند و از مقابل ديدگانم دور شد .... آري.... او گل نرگس را يافته بود. شرارههاي وجودش خبر از آن گل زيبا مي داد .... اينك دوباره من ماندم و اين نام آشنا و غريب .... در صحراهاي غربت, تا آدينه اي ديگر, به انتظار نشستهام، تا شايد به همراه پروانهاي, به ديار اشنايت قدم گذارم .... مهدي جان .... پروانه وارم كن كه ديگر تحمل دوريت ندارم .... مولاي من ميدانم كه لحظه ديدار نزديك است اما ديگر توان ثانيه ها را ندارم .... مي دانم كه چيزي به پايان راه نمانده است اما ديگر توان رفتن ندارم .... مي دانم كه تا سپيده دم وصال، طلوع و غروبي چند, باقي نمانده است، اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم .... از اين رنگ رنگ پروانه هاي دروغين خسته شدهام....... از آدينه هاي سراب گونهي بي وصال به ستوه آمدهام........ ديگر توان رفتن ندارم....... زودتر بيا گل نرگس بيا
العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 20:12 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
در رهي مي گذشتم به گل هاي شب بو و ميخك و داودي رسيدم سراغ گل شقايق را گرفتم همگي نشاني گلزار شهدا را با من دادند گلزار شهدا –قطعه يازهرا – رديف يا حسين- پلاك عشق من هم ره گزديم و امدم تا غزل عشق را در رثاي تو بخوانم اما ديوان شعر تو سرشار از قطعه هاي حماسه و ايثار بود امدم در كنارت تا تو تنها نباشي تو تنها نبودي در جوار گل هاي هميشه بهار شهادت چه ارام ارميده بودي ان هم گمنام و بي نشان . امدم تا خاكت را توتياي چشمم سازم تو گفتي كه ما همه خاكيم و به خاك بر مي گرديم خوشا به حال تو اي شهيد كه همراه با سفينه الجنان بر روي امواج ارام اشك راه پيمودي تا درس مكتب الزهرا (س)بيامورزي بي هياهو بودي و بي قرار به دور از ما و من سبكبال از گرداب حادثه گذشتي به وادي ايمان رسيدي و چه زيبا بود...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 شهریور1385ساعت 16:21 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
امشبم دل در فغان آید همی دیده گانم خون فشان اید همی هر دم از افلاکیان بر خاکیان مژده می آید که جان آید همی چشمه جوشان مهر و فضل و علم بحر جود بی کران آید همی چشم بر ره گوش بر در مانده ایم تا که آن صاحبقران آید همی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 شهریور1385ساعت 12:44 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم رب الشهدا والصديقين ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله اموتا بل احياء عند ربهم يرزقون سلام خوبي با با يي كجايي بابايي هيچ مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده چرا يه سري به من نمي زني مگه من دخترت نيستم چرا لا اقل تو خوابم هم نميا يي بابا يي بي معرفت نشده ديگه بابا با مرام صفاتو عشقه به خدا خيلي تنهام از اين دنيا مي ترسم همه مثل گرگن بابايي خيلي از رفيقات كه موندن هر روز خونه دل مي خورن يكي يكي شهيد ميشن اخه خوشتيپ نگفتي من بين اين همه قلب هاي سنگي و ترسناك تنهايي چي كار كنم بابايي كمتر از دو سالم بود كه رفتي من نمي دونم گفتن واژه پدر چه مزه اي داره و شيريني داشتن پدر يعني چي ولي تو رو به جونه مادرت زهرا (س) اون دنيا منو يادت نره ها بابا قول بدهي ها اخه يه حقي هم پدر بر گردن دختر داره من حقمو اون دنيا ازت مي خوام بابايي تنهام به خدا تنهام بابا جون يه سري كه اين نامه منو بخونن پيشه خودشون ميگن اين دختره با اين سنش بچه شده ولي هر چي دلشون مي خواد بزار بگن باباي خودمي دوست دارم باهم اينطوري حرف بزنيم خودمونه عشقه با مرام حرف بقيه رو بيخي خي بابا جون معذزت مي خوام كه يه همچين نامه اي برات نوشتم اخه دلم خيلي گرفته بود بخدا اين ر و برا تو نوشتم بابا حتما بخونش..... بي تو ديگر لحظه هايم خالي است تا قيامت اشك هايم جاري است بي حضورت بال پروازم شكست هر شبي يك قاصدك پيشم نشست رفتي و ديگر نديدم روي تو تا ببوسم شانه هايت موي رفتيو با رفتند قلبم شكست اسمان هم چشم هايش را ببست رفتي و تنهاترين در خلوتم باز هم با عكس تو در حيرتم يادت گرامي و راهت پررهرو تقديم به پدر عزيزم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 23:56 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 19:44 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
غيرت مهدي رو عشقه در فراسوی افق چشم به راه ست.خواهد آمد زرهی
دور و دراز.عشق ،عرفان،و خلوص.باشدت توشه این راه طویل انتظار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 20:36 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
ای دل شیدای ما گرم تمنای تو کی شود آخر عیان طلعت زیبای تو گر چه نهانی ز چشم دل نبود نا امید می رسد اخر به هم چشم من و پای تو
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 20:53 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم رب المهدی به تو مینویسم . به تو پدر که روزی فروغ چشمانت لرزه بر تن اجنبی انداخت . پدر هر لحظه از زندگی ام را به یاد پایداریت رنگ می زنم و حضور مردانه ات را با زیباترین واژه ها بر لوح دلم حک می کنم .چه شبها که بر بستر دشت نیاسودی و چه مظلومانه پیکرت را اماج تازیانه های نفرت نامردان کردی و چه بی پروا صدای فریاد( یا رب یا رب ) ات را از لا به لای دود و گرد غبار سنگرت به عرش اعلی رساندی. پدر! ای همه افتخار سالهای زندگی ام تو را که هیچ واژه ای زیبنده ابهت دفاعت نیست به والاترین مقام میستایم و ایثار و فداکاریت را جاودانه ارج می نهم. در اخر میلاد اقا علی بن الحسین (ع) را به همه تبریک می گم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 20:48 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
ای نخل بلند استقامت عباس سیراب زچشمه امامت عباس میلاد تو را نوشت تاریخ به خون میلاد شهامت و کرامت عباس میلاد اقا ابوالفضل العباس (ع) و روز جانباز را به همه تبریک میگم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 19:32 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
اتل متل یه باغچه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385ساعت 20:8 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
گل نرگس فدای رنگ و بویت
خدايا تويى برطرف كننده گرفتاری ها و بلايا. از تو دادرسى و يارى می جوييم كه در نزد تو است دادخواهى و يارى و تويى پروردگار آخرت و دنيا. پس فرياد رسى كن اى فريادرس درماندگان. فرازهايی از دعای ندبه
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385ساعت 11:47 توسط یه دوست
|
|
||
|
|
|
|
|
چه چيزي احمدينژاد را بر ميانگيزد؟
خلاصه مطلب حاضر ترجمهي مقالهاي است كه در شمارهي جديد مجلهي Good News Magazine چاپ شده است. اين مطلب به بررسي نيرويي كه باعث ميشود احمدينژاد رييس جمهوري ايران در معادلات سياسي به مرد فاتحي تبديل شود پرداخته است. سپس به بررسي باور انتظار و تأثير آن در انقلاب ايران پرداخته است. و پس از آن مسأله اسراييل و سخنان احمدينژاد در مورد نابودي آن را مطرح كرده و به بررسي نمونههاي تاريخي اين اقدام پرداخته و رييس جمهور ايران را با هيتلر مقايسه كرده است. پس از بررسي تاريخي موضوع، نتيجه ميگيرد كه خداوند احمدينژاد را محو خواهد كرد!!! و بدين وسيله مسيح بازخواهد گشت. آن گاه به مقايسه قدرت غرب و اسلام پرداخته و اسلام را جنگطلب و شر معرفي كرده است كه نهايتاً در نبرد آرماگدون از بين رفته و مسيح بر زمين حكمفرما خواهد شد. اصل مقاله را ميتوانيد در اين آدرس بخوانيد: http://gnmagazine.org/issues/gn65/ahmadinejad.htm
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 0:1 توسط یه دوست
|
|
||